تبليغاتX
سعید رضایی

های هوای سرد دیدار

چند ستاره تابان برای نیایش دستانت کافیست

من که دریا دریا ستاره به پایت ریخته ام

چرا به صبح تماشا نمی رسی

چرا تنهایی شب تاریک را

بدرخشندگی آفتاب نمی بخشی

 

بخدا ،وقت رفتن از این دیار

هیچ پروانه ای ما را بیاد نمی اورد

حالا هی تفال خوب و بد به دیوان زندگی نزن

من که می دانم تو را مهربان سروده اند

پس کی از غبار تردید و دلهره نجاتم می دهی

پرده نشین غروب پاییز

 

بیا

هنوز فنجان قهوه ات گرم است


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط 

من دراین خانه سوخته از آتش خشم

پی یک نفسی ،هم نفسی می گردم

 

من در این نقطه خالی ز محبت ،بر راس جدّی

پی یک نفسی ،هم نفسی می گردم

 

من در این کوچه تنها و غریب که نه مشرف به دری،پنجره ایست

پی یک نفسی ،هم نفسی می گردم

 

من در این تو در تو قفس تنگ هوس

من در این باغ پر از خار و علف

من در این خاک سیاه یا زمین برهوت

پی یک نفسی ،هم نفسی می گردم

 

من ز پشت شیشه لک دار گناه پدرم

که از آن همه لذت،به هم آغوشی حوا تن داد

 

پی تو می نگرم

 

من بدنبال توام ای گل سر سبز ازلی

من پی شادابی لبخند اهورایی تو

از همه ثانیه ها می گذرم

تا به سیمای مسیحایی تو در نگرم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط 

تو را شادان نمی بینم

تو را خندان نمی بینم

تو را ای ماه تابانم

چرا رقصان نمی بینم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط 

بخوان به نام خلیج همیشگی   فارس

 

یادگار 2500 سال تمدن ،تاریخ و هویت ایران

 

آیا میدانید؟

خلیج فارس یا خلیج پارس آبراهی است که در امتداد دریای عمان و در میان ایران و شبه جزیره‌ عربستان قرار دارد. مساحت آن ۲۳۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع است، و پس از خلیج مکزیک و خلیج هودسن سومین خلیج بزرگ جهان بشمار می‌آید. خلیج فارس از شرق از طریق تنگه هرمز و دریای عمان به اقیانوس هند و دریای عرب راه دارد، و از غرب به دلتای‌ رودخانه‌ اروندرود،که حاصل پیوند دو رودخانهٔ دجله و فرات و الحاق رود کارون به آن است. خلیج فارس نامی است به جای مانده از کهن ترین منابع زیرا که از سده های قبل از میلاد سر بر آورده و با پارس و فارس ، نام سرزمین ملت ایران گره خورده است.

 

آیا میدانید؟                                           

متاسفانه در دهه هاى گذشته برخى از همسايگان در اقدامى كه با روح همزيستى مسالمت آميز ملل و فرهنگ هاى منطقه ناسازگار بوده ، به جاى نام معتبر خليج فارس از نام خليج عربى يا خليج استفاده مى كنند و اخيراً نيز علاوه بر كشورهاى عربى پاره اى از سازمان ها، ارگان ها، خبرگزارى ها يا مجلات و رسانه هاى بين المللى نيز به اين نام گذارى مجعول رو آورده اند اين نامگذارى از جمله دامن برخى از جزاير ايرانى خليج فارس را نيز در بر گرفته است به طورى كه نشريه نشنال جئوگرافيك و سایت گوگل اخيراً علاوه بر به كارگيرى «خليج عربى» به جاى «خليج فارس»، از نام هاى مجعول و بى هويتى مثل قيس به جاى كيش و شيخ شعب به جاى لاوان استفاده كرده است.

 

و اینک ما  از وزارت امور خارجه، سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و ديگر نهـادها در جمهورى اسلامى مى خواهيم  پيگير حقـوق ملت ايران در مجـامع و نهادهاى بين المللى و ملل همجوار باشند و همگان را به پاسداشت اين حقوق دعوت كنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                ای ایران ای مرز پرگوهر آرام بخواب چرا که فرزندانت بیدارند

 

 

و همه یک صدا می خوانند به نام خلیج همیشگی فارس

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط 
 

چقدر دلم هواي باران كرده

با صداي چكيدن هر قطره

بي اختيار به كنار پنجره ميروم

اما همچنان جز انتظار نسيبي نيست  

هوس تشنه مرا

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط 

زندگي بازيچه اي دست بچه گان

لطف از سوي خدا بر بتدگان

زندگي معناي فعل من شدن

ارزش هر قطره را دريا شدن

زندگي اوج عروج معرفت

لذت ديدار است و شوق ما شدن

حسرت خواب دل تنها شدن

زندگي تاثير روح خداوند بود بر مشت خاك

زندگي عهد من و تو با خداست

زندگي زيباست اما آخرش

بودن و ترس از رفتن است

زندگي عشق است .

                                    سعيد رضائي{10-مهر-1379}
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط 

 

 آرام، ساكت ،مظلوم بدون هيچ حركتي شبيه به يك  انسان كاملا بيهوش اما باور كردني نبود او كه هميشه سرشار از حركت جنبش و گفت وگو بود اينك بر روي تخت شستشوي مردگان در لاي كفن سفيد پيچيده شده باشدچشمانم به باور خود شك داشت با خود مي گفتم كه از اينجا تا آنجا كه او خفته بود راهی کوتاه بود  اما قدرت حركت ورسيدن ودست زدن واطمينان را نداشتم.

داشتم به خود مي قبولاندم رفتنت را در خلا ذهن خلوتم با نگاه خود با تو صحبت مي كردم اما فريادها وشيون ها  خلا روياهايم را تكه تكه كرد.

تو را در تابوت كهنه چوبي كه از پشت غسال خانه آورده بودند گذاشتند وبه هوا بردنند تو كه تا آن لحظه آرام وبدون دغدغه با چشماني بسته صداها را ميشنوي اينك بر روي دستان آدمهايي بودي كه تا ديروز برايت دست تكان مي دادند .

تو را مي بردنند من تعجب ميكردنند براي چه اينقدر عجله ميكنند آنها كه در نهايت تورا به مقصد نهايي مي رساندند پس چرا تعجيل مي كردنند نمي دانم رسيديم اما آنقدر آدم دور تو بود كه ديگر جايي براي ديدن من هم باقي نمانده بود وتنها در سكوت سهمگين گريه ها وناله ها مي شد چشمان خيس و غمناك آدمها را حس كرد تورا به درون گودالي كه از قبل با دقت و عمق زياد كنده بودند گذاشتند نمي دانم چرا عميق؟ شايد مي خواستند كه ديگر نتواني بيرون بيايي يا اينكه بداني نمي تواني از آن بيرون بيايي وبراي هميشه آنجا خواهي ماند.

بعد مردها آماده شركت در مسابقه پر كردن گودال تو شدند.

يكي زود زود يكي پرپر خلاصه اينقدر متقاضي بود كه نوبتي شد تازه با تجربه ها بالاي قبر جوانترها را براي پر كردن گودالي كه تو در زير آن بود راهنمايي مي كردنند آنقدر ريختند تا با كلي تلاش موفق شدند تو را درجايي كه روزگاري با مراسمی  شبيه به همين براي خود مان مهيا خواهد شد دفن كنند .

 

حالا چه باور كنيم وچه نكنيم تو ديگر در ميان ما نيستي.

 

 اسماعيل هرگز تو را از ياد نخواهم برد .

 

حالا ديگر باور مي كنم كه مرگ دق الباب همسايه نيست.                         

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط 
 

دلم گرفته ،

 براي كوچه اقاقيها

براي ياس و سربندهاي سرخ زيبا

براي آن سكوت رفته از ياد

براي بورياي خفته در خاك

براي يك عالم چشم انتظاري

براي بوي لطيف شبنم و ياس

براي ترشي هفت ساله ليته

براي ياد دوستانم

براي روئيدن يك غنچه لاله

براي حفظ اين طعم ترانه

براي تن كردن رختي زمرد

براي بوسيدن لب زخمه درد

براي شوق لطيف بچه بودن

براي بانگ و نداي اين كوچه بودن

براي آزادي يك روزه تن

براي يك نگاه احمقانه

براي يك سوال بي تامل

براي اين دختر زيباي در بند

براي شاهي بر عرش وجودم

گرفته اين دلم  ، آري گرفته .

 

                      {سعید رضائی23-بهمن-1379}


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم شهریور 1386 توسط 

روزنامه شرق

  توقیف شد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط 
 

بعد از مدت های تلاش توانستم مجموعه ای شامل 45 نمایشنامه بصورت مولتی مدیا (کتاب الکترونیک)بر روی یکcd تهیه و در اختیار انجمن نمایش اهواز قراردهم .

این مجموعه شامل آثاری  از محمد چرم شیر، محمد يعقوبي، ايرج طهماسب، ميلاد اكبرنژاد، چيستا يثربي، عزت اله مهرآوران، حسن باستاني، دكتر محمود عزيزي، سعيد شاپوري، نصرت الله نويدي، هديه حسيني،.... می باشد
 امیدوارم بتوانم با حمایت و کمک دوستان و هنرمندان عزیز مجوعه های بعد را کامل تر و بهتر تهیه و در اختیار شما قرار دهم.

دوستان میتوانند این مجموعه ارزشمند را از کتابفروشی انجمن نمایش اهواز تهیه نمایند.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد 1386 توسط 
 

عشق يعني؛

شب،تاريكي،سياهي

نيستي ونابودي،

وحشت و خشم،

عشق يعني؛

همه منهاي ترحم

آري

ترحم سخت است

مثل پاشيدن آب بر آتش

مثل رفتن مرد از خانه.

                                    {سعیدرضائی - مهر-1378}

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 توسط 
 

شنبه ها با تئاتر

این هفته :

( پست مدرنیزم چیست ؟ )

گفتگوی آزاد , عبدالرضا حیاتی ، امیر بیگدلی ،  امید فتاح پور ، سعید بنی اسد ، سیاوش طیب طاهر و . . .

شنبه 13 مرداد ساعت 19 تالار آفتاب

انجمن نمایش اهواز


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 توسط 
 

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.


ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!


آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

سید علی صالحی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مرداد 1386 توسط 
 

به تازگی یک قصه بسیار زیبا از غلامحسن ساعدی رو خوندم با اینکه متن کوتاهی داره اما موضوعی که بهش پرداخته شده بسیار جالب است.

امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید.

                                      عزاداران بيل

دكتر غلامحسين ساعدی

1 )
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
كدخدا گفت: « نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟ »
مشدي بابا گفت: « آخه چه جوري بود؟ »
مشدي جبار گفت: « يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم. »
عبدالله گفت:« چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟ »
مشدي جبار فكر كرد و گفت: « نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت. »
كدخدا گفت: « دست و پا چي؟ »
مشدي جبار گفت: « دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود. »
اسلام گفت: « چه شكلي بود؟ »
مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: « چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود. »
مشدي بابا گفت: « اول كه گفتي مثل گاو بود. »
مشدي جبار گفت: « آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود. »
كدخدا گفت: « تو كه گفتي دست و پا نداشت؟ »
مشدي جبار: « آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت. »
اسماعيل گفت: « شبيه كي بود؟ »

مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد ها و خانه ها. چند تا سرفه كرد و گفت: « شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي دونم چي بگم! »
عبدالله گفت: « چه جوري راه مي رفت؟ »
مشدي جبار گفت: « راه كه نمي رفت. سر و گردن و از اين حرف ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه هاي گنده اين ور اون ورش باشه. »
اسلام گفت: « از چي درس شده بود؟ »
مشدي جبار گفت: « نمي دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه. »
اسلام گفت:« ماشين قراضه نبود؟ »
مشدي جبار گفت: « نه بابا، چرخ و اين جور چيز ها نداشت. خيلي هم سنگين بود. »
كد خدا پرسيد:« كدوم طرف ديديش؟ »
مشدي جبار گفت: « درست چند قدم بالاتر ازشور، تو راه پوروس. »
اسلام گفت: « آها،حالا دارم مي فهمم. »
مردها همه اسلام را نگاه كردند.
كدخدا گفت: « چي چي را مي فهمي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « هر چي هس، زير سر اين پوروسي هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده ن و انداخته ن وسط راه. »
مشدي جبار گفت: « راس ميگه، كار كار پوروسي هاس. »
مردها همه رفتند توي فكر.
مشدي بابا گفت: « خب، ميگين چكار بكنيم؟ »
پسر مشدي صفر گفت: « معلومه، راه مي افتيم و ميريم ببينيم چي هس، بدرد بخوري يا نه! »
اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: « هواه داره تاريك ميشه، چيزي به شب نمونده. »
مشدي بابا گفت: « فكر شب رو نكن پدر. »
كدخدا به اسلام گفت: « تو چي ميگي مشد اسلام؟ »
اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش. »
كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: « مشد جعفر، مي توني دو تا فانوس براي ما بياري؟ »
پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: « چرا نمي تونم؟ »
با عجله رفت. اسلام گفت: « آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مياريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي كنيم به امان خدا. »
كدخداگفت: « خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه. »
مردها بلند شدند. نزديكي هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس ميآمد بالا.


( 2 )
شام كه خوردند، و جمع شدند لب استخر. اسلام اسب را بست به گاري و گاري را آورد زير بيد كنار سنگ سياه مرده شوري. اسماعيل و پسر مشدي صفر با دو تا فانوس آمدند پهلوي مردها، فانوس ها را گذاشتند روي گاري و منتظر شدند.
كدخدا گفت: « فانوس ها را روشن كردين كه چي؟»

مشدي جبار گفت: « خودت گفتي كدخدا. »
كدخدا گفت: « هوا روشنه، ماه رو نمي بينين؟ »
با دست استخر را نشان داد. مردها برگشتند ماه را توي استخر تماشا كردند.
پسر مشدي صفر گفت: « خودت گفتي كه فانوس بيارم. مگه نگفتي؟ »
مشدي جبار گفت: « فانوس لازمه. فانوس كه نباشه كه نميشه فهميد چي هستش. »
بز سياه اسلام توي پستو ناله كرد. صداي جيرجيرك ها از باغ اربابي شنيده مي شد.
كدخدا گفت: « تا برسيم شور، نفت فانوس ها تمام ميشه. يه ساعت و خوردهاي تو راه هستيم. »
مشدي بابا به پسر مشدي صفر گفت: « خاموششان كن. شور كه رسيديم روشن مي كنيم. »
مشدي جبار فتيله ها را پايين كشيد و فوت كرد. فانوس ها خاموش شد. اسلام كه روي كنده درختي نشسته بود، با صداي بلند پرسيد: « خب، كي ها ميآن؟ »
كدخدا گفت: « راس ميگه، همه كه نمي تونن برن؟ »
مشدي بابا گفت: « من ميگم جوان ها برن. اولا كه زورشان بيش تره. ثانيا اگه پوروسي ها برخوردن، درميرن و اگه هم گير افتادن، مي تونن حسابي از پسشون بر بيان. »
كدخدا گفت: « جوون ها يعني كي ها؟ »
مشدي بابا گفت: «آخه، من ... »
كدخدا گفت: « خجالت داره مشدي بابا، پاشو سوار شو. »
مشدي بابا بلند شد. رفتند طرف گاري. بيل خاموش بود، تنها زوزه ي چند سگ از دور شنيده مي شد. مشدي صفر كه سرش را از سوراخ پشت بام آورده بود بالا، سايه ي مردها را كه سوار گاري مي شدند، تماشا مي كرد و ماه رنگ پريده را كه توي استخر كوچك و بزرگ و كج و معوج مي شد.

                                                               
( 3 )
مردها كه رفتند، ننه خانوم و ننه فاطمه پيداشان شد كه از كوچه ي اول رد شدند و از بيل آمدند بيرون و راه افتادند طرف تپه ي نبي آقا.



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط 

یک مرد 

 

a man

 

 

یک مرد قسمتی از زندگی الکساندر پانا گولیس

که بر علیه حکومت سرهنگ ها در یونان اقدام به

 ترور پاپادوپولس دیکتاتور یونان میکنه،اما بخاطر

 اشتباهی که در محاسبه زمان انفجار میکنه تنها

یکی از بمبها منفجر میشه و اون زنده میمونه و

 آلکوس بازداشت و زندانی میشه.

باقی کتاب که اوریانا اون رو با هنرمندی تمام

 نوشته شرح مصائب و شکنجه هایی است که در

 زمان زندانی شدن آلکوس بر روی اون انجام

 میدن تا اینکه با عفو عمومی آلکوس آزاد میشه

 و شروع به مبارزه سیاسی میکنه و وارد مجلس

 یونان میشه.

این کتاب رو حتما باید خوند من وقتی که در

 حال خوندن این کتاب بودم بسیار لذت میبردم

چون انسانی رو میدیدم که در خطر مرگ زندگی

کردن رو دست داره و برای رسیدن به هدفش از

 هیچ چیز نمی ترسه یک مرد کتابی که نمیتونم

اون رو با کتاب دیگه ای مقایسه کنم شاید کتاب

 گفتگو با مرگ اثر آرتور کاستلر شبیه قسمتی از

 کتاب یک مرد باشه اما آرتور رو در زندان شکنجه

نمی کردن فقط اون منتظر مرگ بود ولی آلکوس به

 بدترین شکلها شکجه می کردند تا زمان تیرباران

 اون برسه و اون رو بکشن.

این کتاب هم اکنون چاپ شده و در کتابفروشیها

موجود است من آخرین بار یه جلدش رو توی

 کتابفروشی اشراق اهواز دیدم

همچنین این کتاب رو از اینجا می تونین دانلود کنید

 

 

تقدیم به الکوس

زنده باد

زنده باد آن مرد نا آرام سرزمین کهن

زنده باد آن انسان فداکاری

که به تنهایی و بدون دغدغه

پایه های محکم معابد یونان را لرزاند

او که با شعر هایش خدایان آتن و کرت  را به گریه انداخت.

و امروز آلکوس سرفراز

قدردان تمام مشقتهای تو هستیم

هرچند بین ما فاصله بسیار است

اما دل من با تو هست و خواهد ماند.

                                                سعید رضائی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط 
 

بدینوسیله  از همه دوستانی که در این مدت

کوتاه راه اندازی این وبلاگ به من لطف داشتند

سپاسگزاری و قدردانی می کنم.

همچنین از شما عزیزان دعوت میکنم تا با

ارسال نظرات و دیگاههای خود من را در

 اداره هرچه بهتر این وبلاگ کمک نمایند


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط 
 

دنیای بیرونی ، انعکاس دنیایی درونی شماست

 و با نحوه تفکر شما ارتباط دارد.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط 
 

چند روز پیش هدیه ای بسیار ارزنده از یکی از

 دوستانم معبود متینی دریافت نمودم که بسیار

 باعث خوشحالی من شد این هدیه زیبا پوستر

 ری را بهمراه یک پوستر از جعفر پناهی بود

با سپاس فراوان از معبود عزیز این شعر از

 دفتر نامه های صالحی را به او تقدیم میکنم.

 

rera

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط 
 

اوریانا فلاچی

 

 

اوريانا فالاچی، روزنامه نگار ايتاليايی بعد از چند سال مبارزه با سرطان از پای در آمد، او سال های دراز در ايران از معتبرترين و جذاب ترين روزنامه نگاران بود، وی در روزگاری که چپ انديشی، وجه غالب روشنفکری در ايران بود، يکی از پرجاذبه ترين نمونه ها، برای جوانان ايران بود.

آوازه اوريانا فالاچی در اواخر دهه چهل شمسی [ دهه شصت ميلادی] با رسيدن ترجمه نوشته های وی عليه جنگ ويتنام و حکومت های ديکتاتوری باقی مانده در اروپا [يونان، اسپانيا و پرتغال] به ايران رسيد.

اولين نوشته های وی جسته و گريخته در مجلات فارسی چاپ و کتاب هايش بدون مجوز تکثير شد و وقتی هم سرانجام زندگی، جنگ و ديگر هيچ اجازه نشر گرفت همزمان با سفر ريچارد نيکسون رييس جمهور وقت آمريکا به تهران [مه ۱۹۷۲]ماموران امنيتی کتاب وی را از کتابفروشی ها جمع آوری کردند و نام او در فهرست سياه ساواک جا گرفت، گرچه در بين توده کتابخوان ايرانی بلند آوازه بود.

کتاب زندگی، جنگ و ديگر هيچ که گزارشی جذاب از حضور وی در صحنه های جنگ ويتنام است در سال ۱۹۷۰ جايزه معتبر بانکارلا را برد و او را جهانی کرد، اين کتاب در ايران با ترجمه ای توسط ليلی گلستان منتشر شد. [ انتشارات اميرکبير- فروردين ۵۳، بها ۱۸۵ ريال].

اما مصاحبه اوريانا فالاچی با شاه سابق ايران جنجالی در پی آورد و نزديک بود روابط ايران و ايتاليا را تحت تاثير خود قرار دهد، مصاحبه ای که انتشارش به زبان فارسی ممکن نشد و باقی ماند تا روزهای نزديک به انقلاب که باز در چندين چاپ جلد سفيد [ بعضی نادرست و با اضافاتی] دست به دست شده بود.

مشهورترين مصاحبه های فالاچی با هايله سلاسی، امپراتور حبشه [اتيوپی]، ياسر عرفات، رهبر سابق فلسطينی ها، معمر قذافی، رهبر ليبی، گلداماير، نخست وزير اسبق اسرائيل و اينديرا گاندی، نخست وزير اسبق هند، ذوالفقار علی بوتو و مجيب الرحمن [ رهبران پاکستان و بنگلادش] لخ والسا، [ رهبر جنبش کارگری لهستان]، هنری کيسينجر، وزير خارجه وقت آمريکا و شاه سابق ايران بودند که هيچيک از گزند سئوالات تند وی در امان نماندند، به ويژه کسانی که به ديکتاتوری و يا راستگرايی شهرت داشتند.

مصاحبه با شاه

اکتبر سال ۱۹۷۳ سرانجام دربار ايران با مصاحبه وی با شاه موافقت کرد و حاصل آن يکی از جنجالی ترين کارهای روزنامه نگاری فالاچی بود. در آن مصاحبه چنان که خانم فالاچی بعدها نوشت: وی موفق شد شاه را چنان عصبانی کند که سخنانی بگويد که معمولا نمی گفت. از همين رو، روز بعد از جانب دربار از وی خواسته شد مصاحبه اش را تجديد کند اما او توانسته بود نسخه ای از مصاحبه را در همان ساعت های اول از دسترس ماموران ساواک که در غياب وی در اتاق محل اقامتش به جستجوی آن برآمده بودند، دور نگاه دارد.

چنين بود که چند مقاله عليه وی به سفارش دربار در روزنامه های فارسی چاپ شد و باز برای چند سال انتشار ترجمه فارسی کتاب هايش دچار دست انداز شد. وی به همين مناسبت چند مقاله عليه رژيم ايران و سياست های شاه نوشت و در آنها اتهام های تازه ای متوجه مرد قدرتمند ايران کرد.

اين همه باعث شد که در روزهای انقلاب تنها کتاب وی که يک شخصيت سياسی در آن مدح شده بود، يک مرد که بازگويی سه سال زندگی مشترک وی با الکساندر پاناگوليس، از مخالفان حکومت سرهنگ های يونان، بود که سرانجام در يک سانحه عمدی رانندگی کشته شد، و هم کتاب نامه به کودکی که زاده نشد، روايت يک تجربه شخصی درباره سقط جنين، که اوج جسارت وی به عنوان يک نويسنده بود، بارها در تهران چاپ شود، همچنان که متن کامل مصاحبه جنجالی اش با شاه.

 

باز هم ايران

هفت سال بعد از اين مصاحبه پرماجرا، بار ديگر گذار اوريانا فالاچی به ايران افتاد. اين بار حکومت پادشاهی ساقط شده و جمهوری اسلامی به جايش نشسته بود، انقلابی که خانم فالاچی دو چند مقاله در تائيد آن در روزنامه های ايتاليايی و آمريکايی نوشت. اين بار وی با اصرار خود موفق به دريافت رواديد سفر به تهران شد و چنان که خود می خواست به يکی از آرزوهايش رسيد که مصاحبه با آيت الله خمينی بود.

در اين سفر که در آخر تابستان سال ۱۳۵۸ صورت گرفت، وی با روسری در قم به ديدار آيت الله خمينی رفت،

مطابق نوشته اش، اوريانا فالاچی در همان لحظه اول مصاحبه دانست فضا چنان نيست که می پندارد، برخلاف مصاحبه شوندگان ديگر که با وی خوش و بشی داشتند، اين بار خبرنگار ورزيده ايتاليايی که به شدت تحت تاثير فضای ساده خانه ای در يک کوچه خاکی در قم قرار گرفته بود سعی کرد با تسليت درگذشت آيت الله طالقانی [ که همان روزها اتفاق افتاده بود] فضا را از خشکی به در آورد.

 

ضد مسلمانی

اين خبرنگار بلند آوازه ايتاليايی که از نوجوانی به جنبش ضد فاشيسم ايتاليا پيوست و بعد از جنگ جهانی دوم هم به عنوان خبرنگار جنگی در گوشه و کنار جهان در صحنه های خبر حضور داشت و قلم تيز، و در عين حال انساندوست وی، حمايتش از قهرمانان ضد امپرياليستی زمان وی را در زمره گران ترين خبرنگاران جهان قرار داد، از جنگ ويت نام اوج گرفت. خانم فالاچی از حدود سی سال قبل بيشتر در آمريکا اقامت داشت و به نوشتن کتاب مشغول بود.

آنچه در سال های پايانی عمر بار ديگر نام وی را بر سر زبان ها انداخت، کتاب ها و مقالات جنجالی اش عليه مسلمانان و دين اسلام بود. چندان که اوريانا فالاچی که زمانی محبوب جوانان لبنانی و فلسطينی و اصولا نسلی از جوامع تحت ستم و فقير جهان بود، بعد از انتشار کتاب انشاء الله [روايت هايی از جنگ ۱۹۸۰ لبنان] با موجی از مخالفت ها و اعتراض ها در ميان مسلمانان روبرو شد.

چهره ضد اسلامی وی بعد از واقعه يازده سپتامبر 2001 شدتی باور نکردنی گرفت. معتقد به لزوم بيرون راندن اجباری مسلمانان از آمريکا و اروپا شد، از به کار بردن القاب تند و توهين آميز درباره مسلمانان و اعتقاداتشان ابا نکرد تا آنجا که بعد از حوادث تروريستی اسپانيا در سال ۲۰۰۵ در مقاله ای نوشت که اگر ماده انفجاری در اختيار داشت با آن مساجد را منفجر می کرد.

با اين همه به خاطر نقش وی در خاطر نسلی از ايرانيان، روز شنبه بيشتر روزنامه های تهران، خبر درگذشت وی را در ۷۷ سالگی به دليل ابتلا به بيماری سرطان در زادگاهش فلورانس با عکس هايی از دوران جوانی وی در صفحات اول خود منعکس کردند.

برخی کتابهای فلاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند

جنس ضعیف(در باره موقعیت اجتماعی زنان)

پنه لوپه به جنگ میرود(پیرامون همجنس گرایی در دهه دهخ ۱۹۶۰)

اگر خورشید بمیرد(راجع به سفر فضانوردان امریکایی)

زندگی،جنگ و دیگر هیچ (حاوی خاطراتی از جنگ ویتنام و بازی های المپیک۱۹۶۸ مکزیک)

نامه به کودکی که هرگز زاده نشده(راجه به سقط جنین)

یک مرد(خاطرات زندگی با یکی از نخالفان حکومت سرهنگها در یونان)

انشاالله(خاطراتی از جنگ لبنان در دهه۱۹۸۰ )

و مصاحبه با تاریخ

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط 

 

 

شب مي تابد

ماه مي ترسد

سايه مردي آنجاست

زير درختان،

    باد مي آيد،

دل مي خوابد

مرد آنجاست،

مرد مي گويد:

شب زيباست

شب مي داند

ماه مي ترسد.

مرد آنجاست

شب

مي فشاند تاريكي

اما،من بيدارم

خواب مي بينم،

شب نيست

باد نيست

مرد مرده است

رودي كوچك مي خروشد،

از درونش ماهيان

در كنارش سبزه ها

در فرازش كوهها.

مرد آنجاست،

همه مي گويند:

شب خواهد رفت

شب خواهدمرد

شب نيست

آري، شب نيست

رود مي خشكد

ماهيان،

كوهها،سبزهها مي ميرند.

                             {سعید رضائی شهريور-1378}

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 توسط 
 

 

جشن تیرگان

 

 

اين جشن ميان زرتشتيان دوره اي ده روزه داشت و از تير روز از تيرماه ، روز سيزدهم شروع و به باد ايزد يعني روز بيست و دوم پايان مي گرفت.

 زرتشتيان تيرگان را ( تير و جشن ) مي نامند و برايش اهميت فراواني قايل اند. لباس و پوشاك نو مي پوشند و نقل و شيريني و ميوه و خوراك هاي سنتي و ويژه مي پزند. پيش از اين روز خانه را خوب پاكيزه نموده و بامدادان شست و شو مي كنند و خواندن دو نيايش ( خورشيد نيايش ) و ( مهرنيايش) از اوستا را بسيار نيكو مي دانند
شايد ( تير و جشن) يكي از شادترين جشن هاي كهن ايراني بوده باشد. در اين جشن بيش از همه بچه ها بهره مي بردند با تارهاي نخي و رنگيني كه به مچ دست مي بستند در كوچه ها و خانه ها و بامها مي دويدند ، ترانه مي خواندند و كنار نهرها و جويها و تالاب ها به هم آب مي پاشيدند و يا به آب مي پريدند .

از مهم ترين چيزهايي كه در اين جشن تدارك مي ديدند، بندي بود از تارهاي هفت رنگ ابريشم يا نخ كه با رشته اي از سيم زرين و نازك مي بافتند. اين بند را ( تير و باد Tiru-Bad ) مي ناميدند. در اين روز كله قند را در كاغذهاي سبز رنگ بسته بندي كرده و دور آن ( تيروباد) مي بستند و به خانه تازه عروسان و نودامادان پيش كش مي فرستادند. از روزهاي پيش از جشن ( تيروباد ) در همه خانه ها مهيا مي شد. بامداد روز جشن از كوچك و بزرگ - به ويژه كودكان - اين بند را به مچ دست يا به دكمه لباس و جايي از پوشاك مي بستند. اين بند را با خوشي و شادماني تا روز پايان جشن يعني باد روز با خود داشتند. آنگاه در روز مذكور به دشت يا بام خانه رفته ، بند را باز كرده و با فرياد و بانگ شادماني به باد مي سپردند. اين كردار اشاره اي به عمل آرش كمانگير دارد كه تير را رها كرد و مرز ايران زمين معين شد. جنگ و ستيزي طولاني پايان يافت و به فرمان خداوند، باد يا ايزد باد، تير را در آن مسافت دور برد. به همين جهت بر آن تمثيل اين رسم انجام مي شد كه باد آن بند را به ياد حادثه مذكور به دورها مي برد. به همين جهت است كه مبدا جشن را تير روز و پايان آن را باد روز قرار داده اند، بر اين انديشه كه تير در روز باد، پس از ده روز از حركت ايستاد.

ديگر از آداب اين جشن ميان زرتشتيان، فال كوزه مي باشد. مقدمه فال كوزه در روز دوازدهم برگزار ميشود، به اين طريق كه در مجلسي كه از پيش كساني در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغي كوزه اي خالي يا پر از آب را دور مجلس مي گرداند و هركس به نيتي كه دارد چيزي در آن مي اندازد و سپس كوزه را در جايي مي نهند كه زير درخت باشد و پارچه سبزي روي كوزه مي كشند و آيينه اي روي آن مي گذارند. آنگاه عصر روز تير و جشن ، همان دختر مراسم تطهير انجام داده و كشتي نو مي كند و كوزه را برداشته و باج مي گيرد يعني ساكت و خاموش مي ماند و سرگذر در محله مي نشيند. مهمانان روز پيش، كه هريك با نيت چيزي در كوزه افكنده بودند مي آيند. هر كس شعري مي خواند و دختر دست در كوزه كرده ، چيزي بيرون مي آورد. صاحب آن شي ، نيت خود را با شعري كه خوانده شده سنجيده و بدان فال گرفته و آنرا شگون مي داند.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط 
 

شما یک آهن ربای زنده هستید که مدام مردم ،موقعیت ها

 

و شرایطی را که با افکار اصلی تان همخوانی دارندبه سوی

 

خود جذب می کنید

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط 

کتابی رو که به تازگی تمام کردم کتاب ( یک مرد ) نوشته

 

 اوریانا فلاچی و ترجمه یغما گلروئی است.

 

این کتاب بسیار جالب و پر بار بود اما بعلت شهرت فلاچی  و

 

آشنایی بیشتر با این نویسنده ابتدا مقدمه ای در مورد او برایتان

 

می نویسم.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط 
فاخته بايد بخواند
مهم نيست که نصف شب است!



پرسيدند کجاست
پرسيدند کيست
پرسيدند چه می‌کند
پرسيدند کی برمی‌گردد؟


و من هيچ نگفتم!
نه از شکوفه‌ی نرگس،
نه از سپيده‌ی دريا.
باد می‌آمد
يک نفر پشتِ پرده‌های باد پيدا بود،
همين و اصلا
نامی از کجا رفته‌ايدِ نرگس نبود،
چيزی از اينجا چطورِ سپيده نبود.
(نصف شب باشد، هر چه ...!
فاخته بايد بخواند!)
گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشيد
دهانم را نبنديد، آزارم ندهيد
خوابم را خراب نکنيد
من نمی‌دانم سپيده‌ی نرگس کدام است
من نمی‌دانم شکوفه‌ی دريا چيست
من از فاخته‌های سحرخيزِ دره‌ی خيزران
هيچ آوازی نشنيده‌ام
فقط وقتی از بيتُ‌الَحْم
به جانبِ جُلجُتا می‌رفتيم
حضرتِ يحيی گفت:
چه زندان و چه خانه،
هر دو سویِ همه‌ی ديوارهای دنيا يکی‌ست.

سید علی صالحی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط 

هر چه را با اطمینان انتظار وقوعش را داشته باشید

 

اتفاق می افتد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط 
 

شین

سربسته باش پیشانی شکسته

  زنهاری که از این خزان خسته می وزد

 چیدن محبوبه های شب را

  تنها به یاد خواهد داد

سید علی صالحی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط 

شب نامیرا در تالار آفتاب

به پاس یک عمر تلاش هنرمند گرامی نعمت الله لاریان در عرصه تئاتر خوزستان ،مراسمی  با عنوان شب نامیرا روز شنبه 16تیرماه در تالار آفتاب اهواز برگزار میگردد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط 

 

هر چه را که قلباً به آن اعتقاد داشته باشید واقعیت زندگی

 

 شما میشود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط 
(( بگذار از قرائت محرمانه نامه و رویا هایمان شاعر

شویم ))

                                                                                          سید علی صالحی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط 

 

                                     بنام خدا

 

وقتي آواها را كسي در نمي يابد،وقتي صداي انسان به گوش كسي نمي رسد،وقتي چشمهاي انسانها به همه جانگاه مي كند ولي نمي بيند،وقتي گوشها همه صداها را گوش مي كنند ولي نمي شنوند،وقتي حقايق گم مي شوندودستان خسته ما به جايي نمي رسد،موقع گريستن است نه به حال ديگران بلكه به حال خويش،كه در كجائيم و به چه مشغول،وقتي به اطراف مي نگريم ،مردمي را مي بينيم كه آنقدر

غرق در زندگي ماشيني شده اندكه مي انديشند خود نيزدر اين روندتبديل به ماشين شده اند،وقتي چشمهامان را بيشتر باز مي كنيم نه سبزي مي بينيم ونه طراوت نه پاكي ونه صداقت،گوئي در مريخ بسر

مي بريم،حالاچشمهايمان را كه مي بنديم ديگر رويا نمي بينيم،ديگرآرزو نميكنيم گويا رويا ديدن و آرزو كردن از حافظه سخت شده مان رخت بر بسته است،ديگر پرستويي به ياد خانه اش فرسنگها سفر

نمي كندحالا ديگر كبوترها هم جفتشان را تنها مي گذارند،حالا ديگرهيچ هوسي هم به دلمان نمي زند

حالا من هم خسته امخسته ام ودر جستجوي را راه نجات.

 

                                           سعيد رضائي

                                           19/8/1379   


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط 
درباره وبلاگ
من با تو هزاران با بر فراز رویا هایم پرواز کرده ام پری رنگین آسمان آبی
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin